تبليغاتX
آبی آسموني
شاید همه گفته هایم این نباشد ولی .....میگویم تا سکوت نگوید همه ی نا گفته هایم را ........
این اولین نوشته و آپ من توی سال جدیده پس لازمه که یه سلام فروردینی که نه چون گذشت و من چیزی به یادگار نذاشتم ازش و ننوشتم پس یه سلام اردیبهشتی میگم  به همه اونایی که تو این ماه به دنیا اومدن (از جمله خود من )و اونایی که به این وبلاگ میان و به من سر میزنن ..

باز امسال هم میخوام اولین آپم رو از خودم بگم از آرزوهام از دوست داشتن هام ...........

من راستش خیلی میترسم از چی ؟از آینده ام به خاطر همین وقتی فکرشو میکنم نا خود آگاه فشارم میوفته پایین !!!!!!از این میترسم که تو جامعه من به جایی که می خوام نرسم و اون ایده آل هام همش مثل یه رویا بمونن و من هم بشم یدک کش آرزو هام تا موقعی که عمرم به پایان برسه (وحشتناک نیست ؟!)

من تو زندگی اشتباه زیاد کردم برا همین میترسم که تو آینده به جای اینکه از گذشته ام عبرت بگیرم و رو جاده های عبرت پا بذارم به جاش باز اشتباهاتم و تکرار کنم راستی چه قد خوبه که اینجا رو دارم الان که اینا رو دارم مینویسم خیالم راحته که وقتی اگه بعد از سالها که اومدم اینجا و اینا رو دوباره خوندم  تو آینده حتما به آرزوهام رسیدم و ........

نمیدونم تازگی ها دلم میخواد دوباره برگردم عقب و یه کاری و که از روی اشتباهم انجامش دادم (البته بدون آگاهی )مانع از انجامش بشم چون برام خیلی گرون تموم شد و برا همون کار الان تو چشام پر از اشک ندامته حالا هر چی بوده باید گفت که گذشته ها گذشته دیگه کاریش هم نمیشه کرد ولی امیدوارم روز به روز اشتباهاتم تو مسیر زندگی کم و کمتر شه به امید روزی که از زندگیم احساس رضایت کنم و ......

دوستای خوبم که به آبی آسمونی سر میزنید ازتون میخوام که میون دستای پر از نیایشتون  منو هم بی نصیب نذارید و من هم به نوبه ی خودم همین جا هر شب برای نوجوون ها و جوون ها دعا میکنم که به همه آرزوهای خوبشون برسن  به امید اون روز ............

شبتون پر از ماه و پری باشه .......

پ.ن -من خیالم با توست همیشه و هر لحظه ولی نمیدونم چرا حسم میگه داری روز به روز ازم کم میشی ازم دور میشی !

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 اردیبهشت1391ساعت 11:47 بعد از ظهر  توسط samira | 
الان دو سال میشه زندگی جور دیگه ای  داره برام رقم میخوره بد یا خوبشو نمیدونم !!!!!!!!ولی من از این اوضاع راضی نیستم  چون دلیلشو  حکمتشو نمیدونم !!!!!!!!!!!اصلا ولش کن ان شالله درست میشه (در میاد از پشت ابرا مهتاب )

بریم سراغ این روزا ی آخر سال که ما ایروونی ها داریم سپریش میکنیم

ما این روزا تو خونه هامون توی ادارات یا حتی مکان های دیگه حتی چهره ی شهر هم خونه تکونی ها مون شروع شده صبر کن ببینم  دلامون چی اونم خونه تکونی ش شروع شده ؟!!!!!!اصلا بگو به تو چه ؟سوال کلیشه ای میپرسی چرا ؟بابا اصلا بریم سراغ موضوع خودم و اینا ........


الان دوساله نزدیکای عید یه حسی دارم ...حس بدی نیست میدونیدیعنی دیگه مثل سالای پیش که نزدیکای سال تحویل دلم میگرفت و نمیخواستم از خاطرات سال پیشم جدا شم نیستم به راحتی وارد سال جدید میشم !!!اصلا تعلق خاطری توی اون لحظه نسبت به سال پیشم ندارم نمیدونم چرااااا؟!

شاید برای اینکه دو ساله اصلا خاطره هام  هیجان انگیز و به قولی لحظه هام خاطره انگیز نیست به خاطر اینه یا ....چیز دیگه ای که من ازش خبر ندارم و چراشو نمیدونم !!!!!!!!!!

ولی خداییش روی هم رفته من عیدو به خاطر مسافزتش همیشه دوست دارم  اونم که امسال ازش محروم هستیم (بنا به دلایلی .....)میبینید چه قدر بچه گونه ست بهونه هام .....خواسته هام من اینطوری نیستم همیشه ولی عید که میشه من بچه میشم خیلی حس خوبیه آدم سالی یه بار بچه شه حتی خواسته هاش اصلا هم از هیچ چیزش  ابایی نداشته باشه (مثلا بخوای برای جهار شنبه سوری انواع واقسام ترقه ها و فشفشه هارو با ذوق و شوق تموم تهیه کنی اصلا سرشون با خواهرت یا برادرت دعوا کنی ....مثلا یه لیست از چیزایی که میخوای برای سفره هفت سین تهیه کنی وچند بار روزی مرور کنی طوری که مامانت از دستت شاکی شه .....مثلا با اینکه همین ماه پیش رفتی یه شال و کفش گرفتی ولی باز برای عید یه لیست احتیاجاتت و تهیه کردی که توش شال و کفش هم هست .........از این بچه گی های رنگی باز بگم ؟میدونم همتون برای چندمین امتحانش کردین میخوام در آخر بگم که ازشون جدا نشین به نفعتونه ......)

ولی جدای از اینا اومدم که سال نوی 1391هجری شمسی رو بهتون به آبی آسمونی ها تبریک بگم و براتون یه عالمه آرزو های خوب و خوش دارم امیدوارم هر چی سر سفزه ی هفت سین از خدا می خواید بهتون بده

چهارشنبه سوری هم بهتون خوش بگذره ولی خواهشا مواظب سر و صورت و دست و پاهاتون تو این روز باشید ....

از همتون ممنونم که به آبی آسمونی میاید و پست هامو یه کو چو لووووووو هم که شده میخونید مرسی

شب و روزتون پر از شادی

+ نوشته شده در  جمعه 12 اسفند1390ساعت 8:22 بعد از ظهر  توسط samira | 

نمیدونم کدوم امانتدارترند واژه ها یا چشمها ؟..............

ولی میدونم چشمها هیچوقت دروغ نمیگن .....یعنی تو این زمونه هم این مورد پیدا میشه ؟

تازگی ها دونستم هر کی بدونه شکننده ای سنگ میشه !واسه همین از محبت بی مورد خودم به دیگران میترسم و ممبعد مواظبش هستم محبت من نه از سر کمبود نه از سر خودکم بینی حتی میتونم بگم اعتماد به نفس بالایی دارم اما من اینجور که خودمو شناختم دونستم ذاتا آدم مهربونی هستم البته به جاشم آتیشی میشم ولی بیشتر اوقات مهربون تشریف دارم بگذریم بریم سر یاد گرفته های اخیرم ....

چند روزیه که یاد گرفتم واژه ی (دوست)مقدستر از اونه که بشه برای دلخوش کردن و ترحم به یکی  یا تو رو در بایسی با کسی بخوای با این واژه بازی کنی و یا به زبونش بیاری *

تازه فهمیدم که اگه خودت باشی نمیذارن زندگی کنی !!!! 

من پر از بارونم ...................که بهارم با توست

ابر دل تنگیهام ....................میشکفه با یک بغض

تازه فهمیدم رابطه ها تغییر میکنن              واطرافیانم عوض میشن :آدما            پول          شرایط

تنها چیزی که تو زندگیم ثابت میمونه خداست

این روزا فهمیدم به محبت و بخشش خدا  نیاز دارم خیلی .........................

تازه دونستم من بیشتر وقتا  پر از انگیزه و شوق زندگی ام ولی ...بعضی وقتام شده که انگیزه ای نداشته باشم  وقتی ام انگیزه نباشه هیچ کاری خوشحالت نمیکنه .....راستی /آیا واقعا همیشه باید برای زندگی بهانه داشت ؟یا باید جام زندگی رو جرعه جرعه  بی بهانه سر کشید ؟کدومش شیرینتره؟

اینو دارم برای تو میگم نمیدونم یه روز میای اینجا که بخونیش یا نه ولی میگم که سکوت نکرد ه باشم :

فرار کرده ام از تو به حکم وجدانم                      شکسته قلب صبورت   بدان که میدانم

من اذیتت نکردم همونطور شما فقط میخواستم و میخوام که هیچ وقت با احساساتم بازی نشه نمیگم تو اینکارو میخواستی انجام بدی ولی نمیخواستم بیشتر از این باورم کنی ............من بازیگر خوبی نیستم همین طور دروغگوی خوبی هم نیستم ...

من میخواستم شروع نشده تمومش کنم به خاطر هر دومون ................فقط همین

خیلی وقته خدا  دیگه به  آبی آسمونی یعنی اینجا  کامنت نذاشته !!!!!!همون نقطه چین تا خدا  همیشه رو میگم آخه منم بی تقصیر نیستم اینومیدونم

دارم فکر میکنم از پارسال تا امسال چقدر زمینی تر شدم  ؟میبینم خیلی .......

طوری که دیگه از خودم میترسم حتی یه لغزشم برام زیادیه ............خدایا....! دوباره دستاموبگیر رهام نکن.... نگو بمیر  

چون بید بر سر ایمان خویش لرزانم ................!!!!!!!!!!!!!

دلم واسه سال ۸۷خیلی تنگه .........یادش بخیر .............

 

+ نوشته شده در  شنبه 10 دی1390ساعت 1:51 قبل از ظهر  توسط samira | 
کاش از اول نگاهت نمیکردم که این طور دلم اسیرت بشه....................

کاش صداهایی که تو شب برام ملموس ان وتوی روز هم میتونستم بشنوم ,تب شاعرانه ی من توی گرگ ومیش با یه نسیم صبح یه صبح دست نخورده مخلوط شده هر چی روزا دنبالش میگردم نمیتونم پیداش کنم  دیشب ستاره ها منو به مهمونیشون دعوت کرده بودن ولی باز مثل همیشه دیر کردم و خورشید طلای روزگار یا به قول فریدون مشیری این پیر همیشه جوون زمونه,جاشونو گرفت .................

تا حالا رقص ماه و با ستاره ها دیدی؟تا حالا نور ماه به بشقاب خیار تو هم دست درازی کرده ؟تا حالا شده چراغ همسایه روشن باشه و چراغ تو خاموش؟تا حالا شده خودتو به جای ماه ببینی ؟

اگه آره ,پس تو هم روزاتو گم کردی پس ما چه قدر وقت کم داریم ..........بیا شب هامونو از نو نقاشی کنیم که روز با خبر نشه از این همه یه رنگی !!!!!

وقتی این ترانه رو خوندی چه ازش خوشت اوم چه نیومد خوشحال میشم نظرتو بدونم .......(بیا با من تا به دریا برسیم )

من امروزو برای آخرین بار                          تووتقویم یاد کردم

تو رو باچشم خیس                                دستای پاک فریاد کردم

چشام بارونیه از وحشت تب ...................

تاصبح خوابم نبرده بازم امشب ..................

چقدر دیگه باید این وهم باشه ...................

که تا هستی میخوام دل باتو باشه ..................

توو شب هایی که آهسته اسیرم .................

دارم هر لحظه با یادت میمیرم .......................

سکوت سرد و داغی که تو داری .......................

منو میسپاره به شب یادگاری !!!...................

تو فرداهای من رو کور کردی .......................

یخ و خورشید و با هم جور کردی ....................

(هوا بس ناجوانمردانه سرد است )مگه نه؟!

خوبیش اینه که هنوزتوو شب هام , ستاره موگم نکردم هنوز همونجاست ......پس برای من ای ستاره  همیشه چشمک بزن

این روزا بیش از همه چی به زمان نیاز دارم ولی خوب انگار نمیشه تازه من روزامم که گم کردم دیگه نور علی نور شده !!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آذر1390ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط samira | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
فصل پرواز پرستوهاي نور مي بره ما رو به اون روزاي دور
مي باريد از اسمون پولك و ياس فكر مي كرديم همه دنيا مال ماست
همونطور كه از اسم وبلاگم (البته حالا وبلاگ خودتونه) پيداست بيشتر مطالب مربوط به ترانه ها ودل نوشته هاست وهمينطور خبر هاي تهيه شده در مجله ريتم و اما در مورد خودم : كه مدتي ميشه دستي تو عالم هنر دارم و گيتار مينوازم وهمچنين در مجله اي به نام ريتم كه مربوط به موسيقيست كار خبر نگاري ميكنمواميد وارم اين مطالب براي شما جالب باشه.میشه گفت برای معرفي كافي باشه همین ....

test
پیوندهای روزانه
ساحل سبز
یه عالمه ترانه
كارت پستال ماه
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1391
اسفند 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
خرداد 1388
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
نویسندگان
samira
sonia
پیوندها
مركز موسيقي صدا و سيماي ايران
شبگويه (اهورا ايمان )
وبلاگ رسمي مجيد اخشابي
قاصدك نقره اي (ندا كشاورز عزيز)
ستون حنانه (ازاده ي عزيز)
شكلك
سالهاي تاكنون (عبدالجبار كاكايي)
گل سرخ(زهره ي عزيز)
حرفهايي براي نگفتن(بهار عزيز)
بهار نارنج (صحراي عزيز)
كوچه باغ (ندا قاسم پور عزيز)
بارون وباد (پريسا ي عزيز)
كلبه ي دل (راضيه ي عزيز)
دوستدار(گلي عزيز)
(زهرا)
آقاي هادي محمدي عزيز
قطره هاي شبنم (تمناي عزيز)
طرفدار(مرضيه ي عزيز)
ظلمات طرح يه پرده ست (فرشته ي عزيز)
زائر فردا (زهراي عزيز)
ركاب ماه نو (آقا جواد )
ميراث محمد (ص) (ايران عزيز)
خیلی دورخیلی نزدیک (آقای حیدر÷ناه )
ترانه ی ما (آقای مهدی موسوی)
تانگو در طوفان (بابک صحرایی)
آلونک ( کارگاه شعروترانه )
بگو سنجاقکم هستی (ماندانا ابری عزیز)
چشمهای نادیده (مونا برزویی عزیز )
داستان و شعر (نیره نورالهدی عزیز)
بیامک سیتی (آقای محمد فلاح)
خاطره ی آبی (ماهرخ عزیز)
آبادانی اندیشه (آقای آریاناآریارمن)
کلبه ی قدیمی (آقای صابر قدیمی عزیز)
از همه چی از همه جا (ارمغان عزیز)
بی تابی های دلم (شیدای عزیز)
 

 RSS